زآبادی دلم خون است به ویران رو از آن دارم

به خاطر مختصر این داستان از دوستان دارم:

به جغدی بلبلی گفتــا: تو در ویرانه جا داری!

من اندر باغ گل بر شاخه ی سرو آشیان دارم

بگردان روی از این ویران بیا با من سوی بستان

 ببین چندین هزاران سرو و کاخ ارغوان دارم

به پاسخ گفت: ای بلبل ارزانی تو را گلشن

مرا این بس که در ویرانه مأوی و مکان دارم

اگر ویرانه بد بودی، چــــــرا پس دختر زهرا

به ویران می نشستی؟ کز غمش آتش به جان دارم

نخواهد شد فراموشم سر بی چادر زینب

که در هر لحظه صد باره از این غم الأمان دارم

گذشتم از گل احمر، پس از مرگ علی اکبر

به دل داغ غم ناکامی آن نوجوان دارم

تو شادی با عروسان گلستان داری ای بلبل!

من از دامادی قاسم دو چشم خونفشان دارم

تو بر سر شورش شمشاد و یاس و ارغوان داری

من اندر لاله ی دل، داغ عباس جوان دارم

ز جور شمر و خولی دارم از غم شکوه ها لیکن

شکایت های پی در پی زدست ساربان دارم

به طفلان حسین شد ظلم ها از کوفیان اما

دلی پر خون ز جور دختران شامیان دارم

هزاران نیش خنجر هر زمان اندر جگر مضمر

ز پیکان گلوی اصغر شیرین زبان دارم... (؟؟؟)